تبليغاتX
اثبات ما

اثبات ما

"می بخشم اما فراموش نمی کنم"این جمله هر چند خیلی تکراری است اما سر بزنگاه تکرارش دلم را آرام می کنه.تکرار می کنم که تو باید بزرگتر از آنی باشی که بخشیدن برایت سخت باشد.تویی که انتظار گذشت داری باید بگذری.اما فراموش نمی کنم.حافظه ام این اجازه را بهم نمی دهد.من همه چی،همه حرف ها،همه نگاه ها یادم می ماند.با یک اتفاق تازه همه گذشته برایم مرور می شود.مرده از تو گور در نمی آورم،من در گذشته نه به رو آوردم،و نه تلافی و جبران کردم که مرده باشد،بعد از هزار بار کلنجار قورتش دادم و گذشتم.پس هنوز زنده است و در وجودم وول می خورد.

و حالا این بار نه می بخشم ونه فراموش می کنم.
شاید اسمش را بگذاری کینه...

*این پست ربطی به آقای همسر ندارد.برای پرهیز از هر گونه سوء تفاهم!

جمعه هشتم اردیبهشت 1391 | 19:24 | عطیه عسگری | |

می گویند آرزوی هر پدر و مادری دیدن دختر و پسرشان در لباس عروسی و دامادی است.اما من چنین آرزویی ندارم.من دوست ندارم عزیزی را که یک عمر برایش زحمت کشیده ام و غصه اش را خوردم و دل نگرانش بودم و برایش اشک ریختم،حتی آن روزها که اصلاٌ نبود،و با او حرف زدم و نازش را کشیدم مثل این روزها که تخیلی بیش نیست،بیایم و تقدیم کنم به دختر یا پسری که ادعا می کند از من بیشتر دوستش دارد.وبه او وعده ی عشق می دهد.
جانم عشق اینجاست.
تو حق نداری مرا با بی مهری ترک کنی!به من وعده ی هفته ای یکی دو بار سر زدن نده،منی که تمام فکر و ذکرم در طول روز با توست.من بهترین روزهای زندگیم را برای تو بهترین گذاشتم و تو می خواهی در روزهای نیاز تنهایم بگذاری؟رواست که تو بروی و با عشقت خوش باشی و من من مدام حواسم به تو باشد که کجایی؟چه می کنی؟چه می خوری؟آنقدر دل نگرانت باشم که نتوانم جلوی خودم را بگیرم.هزار بار این پا و آن پا کنم و زنگ بزنم بپرسم تو این شلوغی چهار شنبه سوری کجایی؟می خواهی بیام دنبالت و خودم برسانمت؟بی انصاف من به بوسیدن و بوییدن صورت و دست های تو عادت دارم حالا چطور فقط هفته ای یکی دو بار حداکثر ۴ بار صورتت را ببوسم؟نگو رسم دنیا این است و تا بوده همین بوده...

این ها حرف دل این روزهای من است.اما قطعاٌ آن را برای تو به زبان نمی آورم.مطمئن باش که که من هم روزی چهره ای باورپذیر به خود خواهم گرفت و می گویم:آرزوی من هم مثل هر پدر و مادری عروس شدن و داماد کردن ات ست.و به ازدواج ترغیبت می کنم(هرچند تنها مصداق سر و سامان گرفتن و عاقبت به خیری را ازدواج نمی دانم!)
عزیزم منتظر باش که هزاران بار گفته و ناگفته از من بشنوی که تو از من آزادی.تو مسئول من نیستی.قرار نیست که به میل و خواست من زندگی کنی.خودت باش.تنها انتظار من از تو...من از تو انتظاری ندارم.منتظرم اما متوقع نیستم چون حقی ندارم.تنها آرزویم این است که قدر خودت را بدانی و برای خویشتن احترام قائل باشی.همین.
نمی خواهم شب ها به خاطر تنهایی ما آرام اشک بریزی.ما شاد شادیم،اگر تو راضی باشی.
راستی به تو خواهم گفت که هر کاری کرده ام-ایم-اول اول اول برای دل خودم ـمان-بوده است.

این ها را می گویم.سریع.وحتما به دنبال خلوتی خواهم بود که در آن زار بزنم...

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 21:39 | عطیه عسگری | |

سلام
-یه کم خسته ام.نه خسته نیستم دلزده ام.دلزده هم نیستم متعجب و متحیرم کمی.
از آدم هایی که بین حرف و عملشون فاصله است.البته که شاید این خصیصه این روزها کمی عادی و متداول شده باشه.اما عجیب تر از فاصله بین حرف و عمل،شکاف بین اعتقاد و عمله.آدم می تونه هرچی به دهانش اومد رو بگه اما نمی تونه به هر چی که به ذهنش رسید اعتقاد پیدا کنه.باید کلی با خودش کلنجار بره و چکش کاری اش کنه تا به دلش بشینه و به روحش بچسبه.بعد چی می شه که این ایمان عزیزتر از جان،تو انتخاب،یه چیز دیگه در میاد و به مراتب متفاوت از اصلش میشه واسه ام غیر قابل هضمه.
می دونم که این موضوع نیازمنده اینه که مصداقی راجع بهش صحبت کنم اما شرمنده!از ذکر مثال معذورم!

-موضوع دوم که نه ازش خسته ام و نه دلزده و نه متعجب بلکه فقط ذهنم مشغول کرده اونم واسه اینکه بتونم یه تصمیم درست و موندنی و قابل اجرا بگیرم مسئله دوستانه!این که کلا سکرت شدن!البته که ما خیلی تمایل به سر از کار دیگران در آوردن نداریم اما خب بالاخره آدم از بعضی ها انتظار داره دیگه.که انگار اونم نباید داشته باشیم.راستی این انتظار با اون توقعات نامتقابل دوستان که هر از گاهی از آدم دارن فرق داره ها!!!

عرض دیگری نیست،ایام به کام...

 

 

سه شنبه هجدهم بهمن 1390 | 16:5 | عطیه عسگری | |

سلام
یادت با دو تا چیز گره خورده،صحن آزادی و شب شهادت امام رضا.
یادته اون سالی که شهرستان قبول شده بودم و نرفتم گفتی:"حالا تو می رفتی،ما که نمی گذاشتیم اونجا بمونی یه جوری می آوردیمت تهران."همین یه جمله ات دنیایی دلگرمی بود واسم و یکی از بهترین خاطره های من شد از تو.اون موقع کار از کار گذشت اما امروز دوباره تکرار شد.جات خالیه...
خدا رحمتت کنه...

سه شنبه چهارم بهمن 1390 | 19:20 | عطیه عسگری | |

"مرگ انتهای مردن است..."
انسان دائما به سوی مرگ پیش می رود و به تدریج می میرد.
شنبه هفدهم دی 1390 | 17:6 | عطیه عسگری | |

-دارم چشمامو به روی تغییرات جدید باز و ازشون استقبال می کنم.خیلی از آینده درسی و شغلی ام مطمئن و خبر دار نیستم،همین یه کم نگرانم می کنه ولی حس خوب رهایی رو هم داره به شدت!(الآن که دارم می نویسم از اون نگرانی هم هیچ خبری نیست!)

-دوست دارم فضاهای جدید رو تجربه کنم.اتفاقات تازه،آدم های جدید..

-منتظر هفته دیگه ام تا بیفتم به جون خونه.شستن،سابیدن،وایتکس کاری،...لذتی داره وصف ناشدنی!

-و تشکر ازیه همراه که گفتن"هر تصمیمی صلاح می دونی بگیر و مراقب ارزش هات باش"اش قوت قلبه اندازه یه دنیا...

یکشنبه چهارم دی 1390 | 14:4 | عطیه عسگری | |

*چطور است که یک داغ برای یک قبیله بس است اما این همه داغ برای زینب بس نمی شود؟
این همه نجابت از دختر فاطمه زهرا و علی مرتضی بعید نیست.وقتی حسین برایت دعا بخواند آرامش دنیا به دلت می ریزد... 

*عشق را می خواهم برای فدا کردن!
پدر و مادر و همسرم به فدایت حسین...

سه شنبه پانزدهم آذر 1390 | 23:43 | عطیه عسگری | |

انسان از آن چيزي که بسيار دوست ميدارد خود را جدا ميسازد!

در اوج تمنا نمی خواهد!

(هامون. داریوش مهرجویی)

               چرا؟!                                                                                                                                              

                                                      

شنبه سی ام مهر 1390 | 15:39 | عطیه عسگری | |

"الدَّهْرَ يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ فَإِذَا كَانَ لَكَ فَلَا تَبْطَرْ وَ إِذَا كَانَ عَلَيْكَ فَاصْبِر"

روزگار، دو گونه است: روزي به نفع تو؛ و روزي  به ضرر تو.
اما روزي كه به نفع توست، مغرور مباش؛ و روزي كه به ضرر توست شكيبا باش.

امیر مومنان علی علیه السلام

 

دوست دارم این پند حضرت امیر رو آویزه گوش کنم.
هدیه اش می کنم به ندای عزیزم که این روز ها خیلی بهش نیاز داره.
آروم باش...

جمعه بیست و دوم مهر 1390 | 22:47 | عطیه عسگری | |

سلام.می دونم که این وبلاگ به خاطر دیر آپ شدن مخاطبش رو از دست داده.اما من همچنان مرتب بهش سر می زنم.آپ نمی کنم ولی دوستش دارم.

این روزها برای من روزهای عجیبیه.دلم یه حالیه.همش پارسال این موقع ها رو مرور می کنم.به نظرم خیلی دورن و خیلی بیشتر از یکسال گذشته.انگار نباید 365 روز برای این همه اتفاق ظرفیت داشته باشه.اما داشته.
باورم نمیشه که تو این فاصله زندگیم از این رو به اون رو شده باشه.این همه تغییر...
خوشحالم و شاکر...خیلی...
ولی هنوز یه گوشه ی دلم داغه...

به امید پاییز و بارون اش که دل آدم رو خنک میکنه...


من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 | 13:59 | عطیه عسگری | |

www . night Skin . ir