تبليغاتX
اثبات ما

اثبات ما


سلام
یادت با دو تا چیز گره خورده،صحن آزادی و شب شهادت امام رضا.
یادته اون سالی که شهرستان قبول شده بودم و نرفتم گفتی:"حالا تو می رفتی،ما که نمی گذاشتیم اونجا بمونی یه جوری می آوردیمت تهران."همین یه جمله ات دنیایی دلگرمی بود واسم و یکی از بهترین خاطره های من شد از تو.اون موقع کار از کار گذشت اما امروز دوباره تکرار شد.جات خالیه...
خدا رحمتت کنه...

سه شنبه چهارم بهمن 1390 | 19:20 | عطیه عسگری | |

"مرگ انتهای مردن است..."
انسان دائما به سوی مرگ پیش می رود و به تدریج می میرد.
شنبه هفدهم دی 1390 | 17:6 | عطیه عسگری | |

-دارم چشمامو به روی تغییرات جدید باز و ازشون استقبال می کنم.خیلی از آینده درسی و شغلی ام مطمئن و خبر دار نیستم،همین یه کم نگرانم می کنه ولی حس خوب رهایی رو هم داره به شدت!(الآن که دارم می نویسم از اون نگرانی هم هیچ خبری نیست!)

-دوست دارم فضاهای جدید رو تجربه کنم.اتفاقات تازه،آدم های جدید..

-منتظر هفته دیگه ام تا بیفتم به جون خونه.شستن،سابیدن،وایتکس کاری،...لذتی داره وصف ناشدنی!

-و تشکر ازیه همراه که گفتن"هر تصمیمی صلاح می دونی بگیر و مراقب ارزش هات باش"اش قوت قلبه اندازه یه دنیا...

یکشنبه چهارم دی 1390 | 14:4 | عطیه عسگری | |

*چطور است که یک داغ برای یک قبیله بس است اما این همه داغ برای زینب بس نمی شود؟
این همه نجابت از دختر فاطمه زهرا و علی مرتضی بعید نیست.وقتی حسین برایت دعا بخواند آرامش دنیا به دلت می ریزد... 

*عشق را می خواهم برای فدا کردن!
پدر و مادر و همسرم به فدایت حسین...

سه شنبه پانزدهم آذر 1390 | 23:43 | عطیه عسگری | |

انسان از آن چيزي که بسيار دوست ميدارد خود را جدا ميسازد!

در اوج تمنا نمی خواهد!

(هامون. داریوش مهرجویی)

               چرا؟!                                                                                                                                              

                                                      

شنبه سی ام مهر 1390 | 15:39 | عطیه عسگری | |

"الدَّهْرَ يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ فَإِذَا كَانَ لَكَ فَلَا تَبْطَرْ وَ إِذَا كَانَ عَلَيْكَ فَاصْبِر"

روزگار، دو گونه است: روزي به نفع تو؛ و روزي  به ضرر تو.
اما روزي كه به نفع توست، مغرور مباش؛ و روزي كه به ضرر توست شكيبا باش.

امیر مومنان علی علیه السلام

 

دوست دارم این پند حضرت امیر رو آویزه گوش کنم.
هدیه اش می کنم به ندای عزیزم که این روز ها خیلی بهش نیاز داره.
آروم باش...

جمعه بیست و دوم مهر 1390 | 22:47 | عطیه عسگری | |

سلام.می دونم که این وبلاگ به خاطر دیر آپ شدن مخاطبش رو از دست داده.اما من همچنان مرتب بهش سر می زنم.آپ نمی کنم ولی دوستش دارم.

این روزها برای من روزهای عجیبیه.دلم یه حالیه.همش پارسال این موقع ها رو مرور می کنم.به نظرم خیلی دورن و خیلی بیشتر از یکسال گذشته.انگار نباید 365 روز برای این همه اتفاق ظرفیت داشته باشه.اما داشته.
باورم نمیشه که تو این فاصله زندگیم از این رو به اون رو شده باشه.این همه تغییر...
خوشحالم و شاکر...خیلی...
ولی هنوز یه گوشه ی دلم داغه...

به امید پاییز و بارون اش که دل آدم رو خنک میکنه...


من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 | 13:59 | عطیه عسگری | |

هر 38 روز یک بار سراغی از دوست خود بگیرید که اگر مرده بود حداقل به چهلم اش برسید!

سه شنبه یکم شهریور 1390 | 15:8 | عطیه عسگری | |

چه قدر چندش آورند زن هایی که حرف مجلس زنانه را بیرون و نزد مردان می برند!

سلام.
بعد مدت ها خدمت رسیدم.احوال شما؟

شنبه یکم مرداد 1390 | 10:56 | عطیه عسگری | |

خالی نمی شوم که مبادا پُرم کنند...
چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 | 16:51 | عطیه عسگری | |
Design By : nightSelect.com