تبليغاتX
اثبات ما

 

می گفت:گاهی ادم به جایی میرسه که حس میکنه سر رشته همه چی از دستش در رفته.پیش بینی هاش غلط از اب در می اد.حسابی سر در گم میشه.و به نظر خودش دیگه نمی تونه تصمیم بگیره و ریسک کنه.وقتی تصمیم هاش از هدف دورش میکنن٫دیگه خودش هم نمی تونه روی افکار و احساساتش حساب باز کنه.خلاصه به جایی میرسه که وقتی یه ندایی از وجودش می شنوه٫در کمال بی مهری و بی رحمی میگه:شما سکوت لطفا! 

اینا همه حرف های ادمیه که به قول خودش احساس شکستن که نه٫اما حس ترک خوردگی داره.و به دنبال وصله ایه که بتونه این تکه هارو قبل از فرو ریختن به هم متصل نگه داره.

من تو جواب همه این حرف ها بهش گفتم:اما تو انسانی!پس به حکم انسان بودنت فراموش کن!یا اصلاحواست رو پرت کن!میگن کار سختی نیست!!!

... شاید یه روزی بگم که چی کار کرد... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:57 توسط عطیه عسگری |


بی هوا هوایی ام می کنی و من

 هنوز به جستجوی یادت به باد می روم

این سکوت و این صدای دوردست

پس چرا مرا صدا نمی کنی؟

                                                   انوشه

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:25 توسط عطیه عسگری |


همیشه وقتی سفر میکنی دلت یه جوری میشه.میشه یک بوم دو هوا...هم باید دل بکنی،هم انتظار بکشی،و به مقصد امید ببندی.خیلی چیزها میتونه باعث بی قراریت بشه.جاذبه ی نهفته تو مقصد،اغوشی که در انتظار توئه،محبتی که تو رو صدا میزنه،شایدم معرفتی که ارزوش رو داشتی...

وقتی تشنه ی معرفتی،سرگشته و سرگردون خودت رو به این سو و اون سو میزنی.و تو روزهای پر تلاطم دنبال ارامش میگردی.خستگی ها و ناراحتی هات رو به دوش میکشی،سنگین میشی و جایی رو می خواهی که روحت به اون متعلق باشه،تا از وابستگی های اطرافت رها بشی و سبک.کافیه روزنه ای جذبت کنه تا روحت رو بسپاری و رهسپار بشی.

رفتیم و هوایی شدیم...برگشتیم با همه ی سوغاتمان:بی دلی مان!برگشتیم و گرفتار شدیم.به نا گاه میون زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتیم.عهدمون به دادمون رسید:"ماسک های پرهیزتان را بزنید که هوای زمانه بس گناه الود است."

 اینجا ماندن را گریزی نیست...و رفتن را نیز!

شلمچه،طلاییه،فکه،هویزه،دو کوهه،اروند،خرمشهر...کی میگه هر جای دنیا که بری اسمون همین رنگیه؟!!!

به قصد قربت خودم رو اواره ی این خاک های غریب کردم وزیر لب زمزمه میکردم:

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،همتی کن وبگو ماهی ها حوضشان بی اب است...                                                                                                                               

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 2:24 توسط عطیه عسگری |


در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مكّه «زمین حرام» بود و چهار ماه رجب، ذی‌القعده، ذی‌الحجّه و محرّم، «زمان حرام» یعنی كه در آن جنگ حرام است. دو قبیله كه با هم می‌جنگیدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند، جنگ را موقّتاً تعطیل می‌كردند، امّا برای آن‌كه اعلام كنند كه: «در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه محرّم رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت»، سنّت بود كه بر قبّه‌ی خیمه‌ی فرمانده‌ی قبیله، پرچم سرخی بر می‌افراشتند، تا دوستان، دشمنان و مردم، همه، بدانند كه: «جنگ پایان نیافته‌است».
آن‌ها كه به كربلا می‌روند، می‌بینند كه جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه‌ی جنگ، آرامش مرگ سایه افكنده‌است.
امّا می‌بینند كه بر قبّه‌ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است.
بگذار این «سال های حرام» بگذرد!

كتاب حسین وارث آدم
دكتر علی شریعتی

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:56 توسط عطیه عسگری |


لطفا جوگير نشيد!!!

 

جو گيري :

ـیعنی شعور لازمه ی شور نباشه!

-يعني به جاي اينكه شناخت جذبت كنه،فضا جذبت مي كنه (مي گيردت!)

-يعني ديگران بتونن با يه كامنت تو رو وارد يه موج و ماجرا كنن.بعدم پشت سرت بهت بگن: موجي!سياهي لشگر!

-يعني بگي بده،چون شنيدي كه ديگران مي گن بده!بگي خوبه چون تو وبلاگ بقيه نوشته خوبه!

-يعني سر هيچ و پوچ بشي بادمجون دور قاب چين!

-يعني براي اينكه ثابت كني هستي،براي اينكه  به حسابت بیارن !همرنگ جماعت بشي!

-يعني باري به هر جهت خودت رو وارد هر جرياني كني.جرياني كه نه مي دوني چيه؟نه مي دوني از كجا اومده؟نه مي دوني قراره به كجا ختم بشه؟!

 

 

فكر كنم اگه يه كمه ديگه ادامه بدم،مجبور بشم دونه دونه اسم  ببرم!

اسامي اي كه با يه چرخ زدن به راحتي پيدا مي شن!(خيلي هم طولاني نيست،اين حلقه زود به تكرار مي افته!)  

كاش مي شد تك تك اين حرف هارو اثبات كردو براشون مصداق اورد!*

 


* نمي شه چون:همواره اصول به دليل بديهي بودن اثبات ناپذيرن!!!        

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:23 توسط عطیه عسگری |


ما ادم ها تو برخورد با مسائل دو حالت برامون پیش می اد.یا نسبت به اون مسئله عالمیم یا جاهل.

وگاهی این علممون نسبت به جهلمون خطرناک تره .چون وقتی چیزی رو نمی دونیم یا در موردش احساس ضعف می کنیم حداقل تو برخورد هامون سنجیده تر عمل می کنیم.می ترسیم.پس بیشتر فکر می کنیم. شک می کنیم. دو دل می شیم.مشورت می کنیم.هیچ وقت دلمون قرص نمی شه.نسبت به خودمون بی اطمینانیم.نرم نرم حرکت می کنیم.سبک قدم بر می داریم.دست به عصا راه می ریم و به خودمون تکیه نمی کنیم.تاثیرپذیری و نفوذپذیری مون بیشتر می شه وچون احساس نیاز می کنیم دنبالش می ریم و می گردیم.                                                                                                  

اما بیشتر بلا هایی که سرمون می اد از دانسته هامونه.اگاهی نسبی به مرور و گاهی نا خواسته کبر می اره.دیگه اونقدر از خودمون مطمئن می شیم که کم پیش می اد شک کنیم(منظورم شک و کنکاش واقعیه نه تعارف و شکسته نفسی!)به نفسمون اعتماد می کنیم و به این اعتماد به نفس افتخار!

اگه نادونی محکم و نا غافل به زمین می زندت به جاش اینقدر واضحه که تو زمین خوردن و لزوم بلند شدنت تردید نمی کنی.تازه نگاه رو به بالات باعث می شه دو نفر بیا دستت رو بگیرن.اما دانایی تو خالی وپوشالی چی؟!به معنای واقعی از پشت بهت خنجر می زنه.طوری که شاید هیچ وقت نفهمی دقیقا کی و از کجا خوردی.اولین کاری که می کنه اینه که قدرت تحلیل ات رو بالا می بره.توانایی توجیه کردن و حکم دادن بهت می ده.این صلاحیت رو بهت می ده که به هر باید و نباید مطلقی بند و تبصره اضافه کنی. و چهارچوب ها و حریم های ثابت رو تغییر بدی.به جای این که وقتی به بن بست رسیدی برگردی بهت اجازه می ده که توی تعریف هات دست ببری عوضشون کنی و بن بست ات رو تا جایی که می تونی به عقب هل بدی.

اینجوری می شه که یه وقت چشم باز می کنی می بینی چه قدر دور شدی.و این دوری خیلی دردناکه.

چون تو از چیزهایی فاصله گرفتی که  بهشون اعتقاد داشتی.اعتقاداتی که مردم هم تو رو با اونها می شناختن... 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 2:7 توسط عطیه عسگری |


اللهم اغن کل فقیر

اللهم اشبع کل جائع

اللهم اکس کل عریان

اللهم اقض دین کل مدین

اللهم فرج عن کل مکروب

اللهم فک کل اسیر

اللهم اشف کل مریض

...

وقتی صدای اژیر امبولانسی رو می شنوم به نیت شفای مریضی که توشه٫ایت الکرسی می خونم.

وقتی صدای اژیر اتش نشانی رو می شنوم٫بازم برای دفع بلا همین کارو می کنم.

وقتی ادم گرفتاری رو می بینم می گم خدایا خودت گره از کارش باز کن.

وقتی وضعیت نابسامان مریض ها و مشکلات ریز و درشتشون رو می بینم ٬می گم خدایا خودت شفا بده.

وقتی تو این سرما کلی ادم بدون لباس مناسب وبی پناه می بینم می گم خدایا خودت پناهشون بده.خودت بپوشون و ازشون محافظت کن.

وقتی ادم دردمندی رو می بینم٫دردمند در حد بیچاره٫می گم خدایا ان را که تویی چاره بیچاره نمی ماند!خودت براش بساز.

...

خلاصه که وقتی غم وغصه دیگران رو می بینم٫بعد از اینکه کلی متاثر شدم ودلم گرفت٫کلی براشون دعا می کنم.

اما من(شایدم ما!)در بهترین حالت فقط دعا می کنیم!

انگار جز دعا کار دیگه ای ازمون بر نمی اد!

تو مسبب الاسباب بودن خدا هیچ شکی نیست(وگرنه نمی گفتیم همه کار هارو خودت بکن!)

بی تفاوتی و سردی و سختی ما هم جای شک نداره.

فقط از یه چیز خیلی مطمئن نیستم:

جواب هر سوالی رو می تونم بدم؟؟!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:20 توسط عطیه عسگری |


خیلی بده که گوشات تیز باشه و همه پچ پچ هارو بشنوی!

خیلی بده چشمات تیز باشه و همه ایما و اشاره هارو بفهمی!

خیلی بده همه یه جوری ازت سوال کنن:واقعا همونقدر که گفتی خونده بودی؟!

خیلی بده کسی نتونه بهت یه دستی بزنه(مگه اینکه خودت بخواهی)!

خیلی بده کسی نتونه سیاهت کنه(مگه اینکه مجبور شی وانمود کنی که سیاه شدی!)

خیلی بده حافظه ات اونقدر قوی باشه که هیچی یادت نره.اونقدر دقیق که تمام حرف ها و حرکات مو به مو و لحظه به لحظه تو ذهنت باشه و بتونی کنار هم قرارشون بدی نتیجه بگیری.

...این اخری خیلی بده!

خیلی بده حدس بزنی بقیه بگن نه بابا!چه قدر بد بینی.چه قدر شکاکی.چه قدر عجولی.بعد چند وقت بعد بیان بهت بگن بابا تو دیگه کی هستی؟!

خیلی بده یه باهوش دیگه احمق فرضت کنه!!

 ...

حالا چرا این همه ذکاوت بده؟!

چون یه چیزایی اصلا به تو مربوط نیست و نباید بفهمی(واقعا به تو مربوط نیست)!

چون به صلاحت نیست که از همه چیز سر در بیاری!

چون وقتی می خوان به زور بزننت به اون راه نمی تونی جلوی خنده ات رو بگیری!

چون وقتی سرک نکشیده بهت داده می دن هنگ می کنی!

چون وقتی بداهه جواب می دی استادت می گه:مطمئنی قبلا با من این درس رو نگذروندی؟!

چون وقتی اول فیلم اخرش رو لو می دی مزه اش می ره!

حالا باید به خاطر این همه ذکاوت و درد سر شاکر بود یا شاکی؟!

من که شاکرم!

باهوشی با همه ضد حال هاش گاهی خیلی می چسبه!

ولی فقط گاهی... 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:19 توسط عطیه عسگری |


سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند
.
.
.
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و اینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


Links

بلاگفا
کافه اندیشه
انکار ما
اگر دل دليل است
نوشتم.نوشتی.نوشت
نوشته بر باد...
لاشريكستان
انسان نقره اي
ن.د.ا
مسير سبز
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :