تبليغاتX
اثبات ما

تازه فهمیدم که حرف هیچکی جز تو خوندنی نیست...

این عنوان پست ندارد!

!! نوشته شده توسط | 12:56 | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •

اینجوری هاست!

حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی**********************************
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آن کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار****************************************
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

!! نوشته شده توسط | 12:6 | چهارشنبه ششم آبان 1388 •

ان دیگر مغرور...

سر سبز دل از شاخه بریدم تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم،تو چه کردی؟

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور،ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم،تو چه کردی؟

"تنهایی و رسوایی"،"بی مهری و ازار"
ای عشق،ببین من چه کشیدم تو چه کردی

آن ها-فاضل نظری

!! نوشته شده توسط | 11:2 | شنبه بیست و پنجم مهر 1388 •

سزا؟!!

القلب حرم الله، و لاتسکین فی حرم الله غیر الله...
وقتی قلبت رو با غیر خدا پر می کنی،نتیجه اش می شه
دلخوری،دلهره،دلشوره،دلزدگی،دل نگرونی،...
و هزارو یک بلای دیگه که ممکنه سر دلت بیاد

اي دل نگفتمت نرو از راه عاشقي؟!
رفتي بسوز کين همه آتش سزاي توست

!! نوشته شده توسط | 7:32 | یکشنبه نوزدهم مهر 1388 •

می خواستم یه پست دیگه بذارم اما از دیشب تا حالا ناخود اگاه دارم این ابیات رو زمزمه می کنم:

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشق بازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

...


!! نوشته شده توسط | 10:58 | دوشنبه سیزدهم مهر 1388 •

بوی گند رفاقت

کاش می  شد بعضی از رفقا رو ساعت ۹ گذاشت دم در...
!! نوشته شده توسط | 22:3 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

گاهی نیازی به فاصله است

وگذشت زمان

تا زخم ها درمان یابند

وسرخوردگی ها چون خطاهای کوچکی شناخته و پذیرفته شوند

آن گاه

در با احتیاط باز خواهد شد

و تو اجازه بازگشت دوباره خواهی داشت

به زندگی!

(از مارگوت بیکل)

!! نوشته شده توسط | 14:25 | دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 •

خدا چه حسی نسبت به من داری؟

سعیده می گه خسته نشدی؟!
زهره می گه زیادی صبوری.
زهره عبدالرحیم می گه زود جوشی.
مهرناز می گه خیلی بی خیالی..
نازنین می گه مغروری(خانم ملا لو و ریحانه شمس و حمیده قادری و مریم بابایی و... هم همین رو میگفتن.اما گفتن از وقتی شناختیمت نظرمون عوض شده !)ولی نظر نازنین فکر کنم هنوز عوض نشده(شاید هنوز منو نشناخته!)
خاله میگه خیلی با معرفتی.
اقا جان می گه گاهی کم لطفی.
فرزانه می گه زود بهت بر می خوره.
زهرا و شیما و مونا می گن حساسی.
همون زهرا می گه پوست کلفتی!
مامانم میگه خوبی.
پدرجونم می گه ماهی!
انوشه می گه هر چی هستی من دوستت دارم.
شهرزاد می گه بهترین دوستمی.
... می گه بی مهری!

خدا رو شکر که هنوز کسی بهم نگفته:بی معرفت،بی انصاف،و از همه مهمتر نامرد.
کاش می شد نظر خدا رو هم دونست...



!! نوشته شده توسط | 15:0 | پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 •

یک پنجره برای من کافی است،یک پنجره به لحظه اگاهی و نگاه و سکوت ...
!! نوشته شده توسط | 12:6 | یکشنبه هشتم شهریور 1388 •

به نام خدا

چی بنویسم که هم حرف دل باشه،هم درد دل نباشه...
فعلا فقط به نام خدا...
!! نوشته شده توسط | 10:37 | چهارشنبه چهارم شهریور 1388 •